یک خوشه انگور
سمای سجده و سجاده این جاست
دلی از عشق حق آزاده این جاست
فلک مست و ملک مست بشر مست
به پای تو همه افتاده این جاست
چـه دارد چـشم مـست ســاقی مـا
دری از شش طرف بکشاده این جاست
قــیام قــد و قــامــت تــا قــیــامــت
اشــارت می کند، دلداده این جاســت
درون سینه ام یــک خــوشه انگــور
بشارت می دهد، کان باده این جاست
بــهار این جــا گل خــیرت بــکارد
چه خیرت می فروشی جاده این جاست
این خانه ز مردن من غم گرفته است
من زنده ام هنوز، چه ماتم گرفته است
شمشاد مهربان دلم را تبر زدند
تابوت من ز اشک فلک نم گرفته است
آن سوی باغ فصل فراموشی من است
این قفل زنگ بسته چه محکم گرفته است
آهنگ زوزه ها که همه آه و آتش است
این گرگ باز پیکر آدم گرفته است
معنی شعر گرگ مرا جستجو مکن
این وحشی، در کنار خودم دم گرفته است
باد است و ابر و زوزه و باران و باغ و دشت
این گرگ هم ز مردن من غم گرفته است
جز خودم
گر چه دست تو دستنارس نیست
سمت پرواز هم مشخص نیست
لحظه هارا دروغ پوشیده
لحظه دیگری به واپس نیست
فرصت این پیاله محدود است
زندگی نشإ مسلس نیست
جامدانم کجا، کلاهم کو؟
پاسخی … جز خودم یگان کس نیست
دلبری دلشکسته می گوید
عشق دیگر چرا مقدس نیست؟
کودکی راه باغ را گم کرد
شد خزان کودکی من، بس نیست؟
در فرودگاه شهر سردرگم
سمت پروازی هم مشخص نیست
آرزو

خوش به حال دل که شد مهمان تو
جرعه ای نوشید از چشمان تو
چون کبوتر پر کشید و چرخ زد
لانه ای بگذاشت در ایوان تو
تا شود سیرآباز دریای عشق
قد کشد با خیمچه مژگان تو
باز هم این آرزو در سینه است
بشکفد یک روز در گلدان تو
باغ نظر
یار از باغ نظر می اید
مثل خرشید سحر می آید
مست بوی گل جام شبنم
چه قدر تازه و تر می آید
نمک کان تبسم بر لب
نازنینی که به در می آید
برو از باغ گل بوسه بیار
غزل بوسه دیگر می آید
سینه از شوق محبت سرشار
یار خندیده به بر می اید
چشم دل محو تماشا گشته
یار از باغ نظر می اید
خواهش
چه قدر تنهایم
چه قدر بار گنه بر دوشم.
چه قدر ناله گریبانگیر است،
لیک من خاموشم.
چه قدر دلتنگم،
چه قدر لحظه که اندوه و ملالم دارد.
وای از این زندگی بیهوده
داداز نفس بلاآورده
وای از آن عمر گنه آلوده.
چه کنم با خود با تنهایی
چه کسی آید و یارم باشد؟
چه هوایی که نفس بگشاید
چه صدای که سرایم باشد.
کرته درد مرا پاره کنید
سینه ام را بشکافید و ببینید
خرمن آتش سوزنده ی جانم آن جاست.
مشت اندیشه به فرقم کوبید
روزنی باز کنید
گوهر روشنیبخش های جهانم آن جاست
چه قدر می جویم
یوسف گم شده را
حان، ای قافله سالار، به زلیخا مفروش
به که مصر دلم شاه شود
یا که در چاه بماند
یا که گرگش بخورد.
چه قدر می خواهم
رود چشمانم آب شیرین بشود.
مثل جیهون برود از بر صحرای تنم
شوره نه سبزه بروید به رهم
هم بشوید گنهم.
چه قدر می خواهم،
که به یاسین و تبارک بروم
تا زلال هستی
خاک را آمیزم
با کمال پستی
و پسان
نور شوم
نور!
تندر به فان آمد و ما برق شدیم![]]]]]](http://voristj.files.wordpress.com/2010/07/jpg?w=500)
دریای غمت آمد و ما غرق شدیم
امروز که غرب شاهد افلاک است
ما گرگ و پلنگ بیشه شرق شدیم
درویش و قلندریم و آواره و زار
بیگانه ز خود گشته و بی قرق شدیم
اندر طلب ریشیم و ایزار هوس
ما بنده این خمار بی زرق شدیم
چه رمزی در قفس داری، دل، ای دل
غم مارا نفس داری ، دل، ای دل
چنان تلخ است جام خون عاشق
به تلخی ها هوس داری، دل، ای دل،
آمدم تا عشق را آوا کنم
سینه را میخانه مولا کنم
چشم خواب غنچه نشکفته را
با نفس های محبت وا کنم
با صدای مستی تصبیح گل
بال هر پروانه را گویا کنم
در مسیر عشق دیدار شما
کار فردارا همین حالا کنم



سلام! از شاعران معاصر ایران بیشتر شعرهای کدامی از آنهارا دوست می دارید؟ و شما بیشتر در کدام موضوع شعر ایجاد می کنید؟
اسفندیار на 19.11.2011
в 4:15 дп
Бо дуруди нек,
ачаб тасвирхои зеборо ворид кардаи. Ва навиштахои хуб хам
дори. Ба ту бурдборихо таманно дорам.
Бо эхтиром,
Ш
Shahrinisso на 16.03.2012
в 12:28 пп